رضا قليخان هدايت
1786
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له گويى زمين ز سرما مرده است ور نه پس * كافور بر تنش ز چه كرده است آسمان و له از گل سوسن نمود يار بنفشه * دايره شد گرد لالهزار بنفشه عارض معشوق و خط او به چه ماند * لاله كه بگرفته در كنار بنفشه آه كه بر لاله چيره آمده سنبل * آه كه بر گل نهاده خار بنفشه ما دل خود خوش همىكنيم و گرنه * گل را كرده است در حصار بنفشه شاه رياحين گلست و حرمت گل دار * كس نكند بر گل اختيار بنفشه شاه جهان ارسلان كه كرد ز خلقش * بوى خوش خويش مستعار بنفشه پشت حسودش بنفشه خواندم و در خود * برد فرو سر ز ننگ و عار بنفشه شاه نگردد به سال و ماه چو او كس * سرو نگردد به روزگار بنفشه و له ايضا آن دلبرى كه هست رخش اصل دلبرى * در عشق او منم همهساله ز دل برى آمد چو آگهى سفر من به دو رسيد * باران زده دو نرگس او بر گل طرى از بيم هجر لالهء او گشته زعفران * وز بار هجر سرو سهى كرده چنبرى زر و جواهر از مژه كرده روان ولى * رويش گرفته زرگرى و چشم جوهرى با چشم پر ز آب مرا گفت كو كجاست * آن لافها كه مىزدى از مهرپرورى دى بود كاتش دل خود عرضه كردهاى * در آب چشم من ز چه امروز ننگرى ماه است و مشترى رخم آخر بگو چرا * نفرت گرفت طبع تو از ماه و مشترى از روى عهد خويش همى شرم نايدت * كاين روزگار تيره به روى من آورى اندر غزل مرا به پرى وصف كردهاى * اكنون پرى تويى كه ز چشمم همىپرى گفتم كه بر من و دل من اين گمان مبر * حال دلم ببين كه ميان دل اندرى صد راه من ز جور فلك اسپرى شدم * يكذره مهر تو نشود از دل اسپرى